سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بچگی


89/2/24 ::  11:14 صبح

سوزشقلبم را از خراش لحظه ها در موقع گذشتن حس می کردم. هیچ حرکتی نداشت، حتیمژه هایش هم تکان نمی خوردند. چیزی نمانده بود فریاد بزند. کمک بخواهم وبگویم اشتباه من باعث شده دوباره از هوش برود که ناگهان دوباره چشم گشود وگفت:
- حالا یادم آمد. من به دنبال آن سامی پست فطرت بهآلمان آمدم. می خواستم قبل از آمدن به ایران حق آن نامرد را کف دستشبگذارم. پیدایش کرده بودم. می دانستم کجاست. این بار خیال نداشتم بگذارماز دستم فرار کند. به سراغش رفتم. می خواستم با دستهای خودم خفه اش کنم،اما وقتی به جلوی ساختمان محل اقامتشان رسیدم از در بیرون آمدند و مرادیدند و درست در لحظه ای که به طرفشان حمله بردم پا به فرار گذاشتند. بهدنبالشان دویدم و بعد...
کمی مکث کرد و سپس افزود:
- دیگر نمی دانم چه اتفاقی افتاد.
- تو با ماشین تصادف کردی و از هوش رفتی و الان حدود سه ماه است که در این بیمارستان بستری هستی.
- سه ماه! راست می گویی! مگر می شود! پس چرا من چیزی نفهمیدم؟
- چون تو در حالت کما به سر می بردی و تازه دو هفته است که کم کم داری به هوش می آیی.
- باورم نمی شود! آخر چطور ممکن است. همه چیز برایم عجیب و غیر قابل باور است. چطور شد که به اینجا آمدی؟
- وقتی نه تلفن کردی و نه به ایران آمدی، نگران شدم وبا مامان به خانه مادرت رفتم و آنجا فهمیدم که حدود دو ماه است که ناپدیدشده ای و خبری از تو نیست. به خاطر همین بود که به اتفاق مادر و دایی اتبه اینجا آمدیم.
مات و مبهوت چشم به من دوخت، سخنانم گیج کننده و غیر قابل درک بود و هر جوابی سوال دیگری را در پی داشت.
- چطور فهمیدید که آلمان هستم.
ناچار شدم ماجرای سفر آقای فاتحی و دهناد را به مونیخ و گفتگوی تلفنی سامیو خان دایی و اتفاقاتی را که بعداً افتاد برایش شرح دهم. در سکوت گوش بهسخنانم داد و در پایان گفت:
- خیلی عجیب است! یعنی حالا تو از من دلخور نیستی و دیگر نمی خواهی ترکم کنی؟
- دیگر هیچ وقت ترکت نمی کنم. این ماجرا باعث شد که بفهمم چقدر برایم ارزش داری.
همه ی شور وهیجانش را با لبخندی که به روی لب نشاند ظاهر ساخت و با صدایی لرزان از شوق گفت:
- اگر می دانستم این طور می شود، زودتر با ماشین تصادف میکردم.
- اولین بار وقتی از کمای مطلق خارج شدی و مژه بر همزدی من درکنارت بودم و حالا که کاملاً به هوش آمده ای باز هم در کنارتهستم و قول می دهم همیشه همین طور باشد. البته به ظرطی که یک قول به منبدهی.
- چه قولی؟
- دیگر هیچ وقت به فکر تعقیب سامی و زنش نباشی. من نمیتوانم همیشه با نگرانی و اضطراب زندگی کنم. آنها را به حال خودشان بگذار،مطمئن باش یک روز به سزای اعمالشان خواهند رسید.
- برای من خیلی سخت است که این قول را به تو بدهم. آتشانتقام وجودم را می سوزاند، تا آنها را به سزایشان نرسانم آرام نمی گیرم.
- اگر تو بخواهی مرتب در تعقیبشان باشی، زندگی مان سیاهاست. بگذار دهناد خودش این کار را به عهده بگیرد. قول بده هومن، خواهشمیکنم.
جوابم را نداد. تصمیم گرفتن برایش آسان نبود. وقتی دوباره سوالم را تکرار کردم ، گفت:
- در این مورد بعداً با هم صحبت می کنیم. الان بهاندازه کافی به مغزم فشار آوردم و فکرم خسته است. دلم می خواهد پدر ومادرم را ببینم و همین طور خان دایی و بقیه افراد خانواده را ، آنها کجاهستند؟
- الان همه در هتل هستند. خان دایی قرار است فردا بعدازظهر به ایران برگردد.
- پس برو پرستار را خبر کن. باید قبل از پرواز حتماً خان دایی را ببینم و از او تشکر کنم.



  • کلمات کلیدی :
  • نویسنده : شهره

    89/2/24 ::  11:13 صبح

    پزشکبه بالینش آمد و اجازه داد که او را تخت پایین بیاورند و در اتاقبگردانند، در تمام مدتی که در اتاق می گشت. با شیفتگی نگاهش به من بود.باورم نمی شد که روزهای سیاه و تلخ ناکامیهایم به سر رسیده باشد. هنوز لکهسیاهی را به روی روشنایی هایش آشکار می دیدم. تکلیف ما با سامی و گیتی چهبود؟ چطور می توانستم سایه آن دو را از زندگی مان بردارم؟
    پرستار جوان و زیبایی که زیر بغلش را گرفته بود، شوخی اش گل کرده بود وداشت سر به سر هومن می گذاشت، ولی نگاه غصب آلود هومن او را سرجایش نشاند.
    باوجود اینکه بعد از چند ماه بی حرکت در بستر خوابیدن سرش گیج می رفت وراه رفتن برایش مشکل بود، پرستار دست بردار نبود و تا می توانست او را بهدور اتاق می گرداند. موقعی که هن هن کنان خسته شد و نشست، دست روی قلبشنهاد و با بی حالی به پشت تکیه داد و نفس زنان گفت:
    - بی انصاف دست بردار نبود. هر چه به او گفتم خسته شدمدیگر بس است، اهمیت نداد. دلم نمی خواهد به غیر از پرستاری داشته باشم.
    با مهربانی به رویش لبخند زدم و گفتم:
    - تو خودت پزشکی و بهتر می دانی که این راه رفتن چقدربرایت مفید است. بهتر است به جای اینکه یک مریض بد اخلاق و بد عنق باشی،ناز و غمزه پرستارها را تحویل بگیری.
    چشمکی به من زد و با تعجب پرسید:
    - یعنی تو حسودی ات نمی شود؟
    خندیدم و گفتم:
    - البته که نه، چون خیالم راحت است، می دانم که فقط مرامیخواهی و چشمت دنبال کس دیگری نیست. نمی دانی چقدر نا امید بودم. همش میترسیدم که دیگر به هوش نیایی.
    - تقصیر تو بود. اگر این قدر اذیتم نمی کردی، این وضعپیش نمی آمد. وقتی خودم را در آیینه نگاه کردم، از دیدن چهره ام دچار وحشتشدم، چطور می توانی مرا با این موهای ژولیده و چشمهای گود افتاده و گونههای فرو رفته و رنگ پریده دوست داشته باشی؟
    - از این هم بدتر بشوی، باز هم دوستت دارم. من هم وقتیخودم را در آیینه نگاه می کنم. از دیدن ریخت خودم وحشت می کنم. این قدرفکرم مشغول به بهبود تو بود که به کلی از سرو وضعم غافل بودم. حتی گاهیفرصت نمی کردم یک دوش بگیرم.
    - محیط بیمارستان باعث افسردگی شده. حالا که حالم خوباست، چه لزومی دارد اینجا بمانیم. می توانیم به هتل برویم و به سر ووضعمان برسیم و سرحال شویم.
    ملامت کنان او را مورد خطاب قرار دادم و گفتم:
    - آقای دکتر فاتحی، مثل اینکه حواست خیلی پرت است و یادت رفته تا پزشک اجازه مرخصی ندهد، مجبوری اینجا بمانی.
    پرستار سینی غذا را در مقابلمان نهاد. مرغ سرخ کرده با سس مخصوص، همراه با سوپ جو.
    با اشتها بو کشید و گفت:
    - داشت یادم می رفت که گرسنه ام.
    خندیدم و گفتم:
    - امیدوارم طرز غذا خوردن یادت نرفته باشد. الان سه ماه است که فقط با سرم زنده ای.
    سربه سرم گذاشت و گفت:
    - خب پس تو یادم بده چطور غذا می خورند؟
    در کنارش نشستم و تکه ای از سینه مرغ را به چنگال زدم و گفتم:
    - اول دهانت را باز کن و بعد از اینکه خوب آن را جویدی قورتش بده. فهمیدی؟
    سرش را به نزدیکم آورد. دهانش را گشود و مرغ را به دندان گرفت و مشغول جویدن آن شد و سپس گفت:
    - چطور است خانم معلم، حالا می توانم قورتش بدهم؟
    هر دو با هم با لذت خندیدیم.
    میوه درخت خوشبختی ام رسیده بود، اما این باربه موقع آن را می چیدم واجازه نمی دادم فصلش بگذرد و نصیب پرندگان شود. مشغول صرف غذا بودیم کهفتح اله خان سرحال و بشاش وارد اتاق شد. مثل همیشه خوش لباس بود و پیپ بهلب داشت. دستش را تهدیدکنان به سویم تکان داد و گفت:
    - صبر کن ببینم دختر، هنوز هیچی نشده خیال داریخواهرزاده مرا صاحب شوی. پس تکلیف من و خواهر بیچاره ام چه می شود؟ ازلحظه ای که فهمیده به هوش آمده، صبر و قرار ندارد. آنقدر اشک ریخت والتماس کرد که دلم طاقت نیاورد و به او گفتم" بلند شو برویم. همین الان میروم همه ی بیمارستان را بهم می ریزم. یعنی چه که باید تا فردا صبر کنیم."
    هومن با دیدن دایی اش ذوق زده از جا برخاست و دستهایش را برای در آغوش کشیدنش از هم گشود و گفت:
    - این شما هستید خان دایی جان! چقدر خوشحالم که شما رامی بینم. چطور تونستید مقررات بیمارستان را بشکنید و این موقع شب به دیدنمبیایید!؟
    فتح اله خان به سرعت خود را به نزدیکش رساند و در آغوشش گرفت و گفت:
    - البته که خودم هستم پسر. تو که می دانی هیچ دری بهروی دایی ات بسته نیست، مگر می توانستم بدون اینکه تو را ببینم بروم.
    هومن دست او را به لب نزدیک ساخت و پس از بوسیدنش گفت:
    - عسل به من گفت که شما در این مدت چقدر زحمت کشیدید. نمی دانم چطور می توانم تلافی کنم.

    .


  • کلمات کلیدی :
  • نویسنده : شهره

    89/2/24 ::  11:12 صبح

    پزشکبه بالینش آمد و اجازه داد که او را تخت پایین بیاورند و در اتاقبگردانند، در تمام مدتی که در اتاق می گشت. با شیفتگی نگاهش به من بود.باورم نمی شد که روزهای سیاه و تلخ ناکامیهایم به سر رسیده باشد. هنوز لکهسیاهی را به روی روشنایی هایش آشکار می دیدم. تکلیف ما با سامی و گیتی چهبود؟ چطور می توانستم سایه آن دو را از زندگی مان بردارم؟
    پرستار جوان و زیبایی که زیر بغلش را گرفته بود، شوخی اش گل کرده بود وداشت سر به سر هومن می گذاشت، ولی نگاه غصب آلود هومن او را سرجایش نشاند.
    باوجود اینکه بعد از چند ماه بی حرکت در بستر خوابیدن سرش گیج می رفت وراه رفتن برایش مشکل بود، پرستار دست بردار نبود و تا می توانست او را بهدور اتاق می گرداند. موقعی که هن هن کنان خسته شد و نشست، دست روی قلبشنهاد و با بی حالی به پشت تکیه داد و نفس زنان گفت:
    - بی انصاف دست بردار نبود. هر چه به او گفتم خسته شدمدیگر بس است، اهمیت نداد. دلم نمی خواهد به غیر از پرستاری داشته باشم.
    با مهربانی به رویش لبخند زدم و گفتم:
    - تو خودت پزشکی و بهتر می دانی که این راه رفتن چقدربرایت مفید است. بهتر است به جای اینکه یک مریض بد اخلاق و بد عنق باشی،ناز و غمزه پرستارها را تحویل بگیری.
    چشمکی به من زد و با تعجب پرسید:
    - یعنی تو حسودی ات نمی شود؟
    خندیدم و گفتم:
    - البته که نه، چون خیالم راحت است، می دانم که فقط مرامیخواهی و چشمت دنبال کس دیگری نیست. نمی دانی چقدر نا امید بودم. همش میترسیدم که دیگر به هوش نیایی.
    - تقصیر تو بود. اگر این قدر اذیتم نمی کردی، این وضعپیش نمی آمد. وقتی خودم را در آیینه نگاه کردم، از دیدن چهره ام دچار وحشتشدم، چطور می توانی مرا با این موهای ژولیده و چشمهای گود افتاده و گونههای فرو رفته و رنگ پریده دوست داشته باشی؟
    - از این هم بدتر بشوی، باز هم دوستت دارم. من هم وقتیخودم را در آیینه نگاه می کنم. از دیدن ریخت خودم وحشت می کنم. این قدرفکرم مشغول به بهبود تو بود که به کلی از سرو وضعم غافل بودم. حتی گاهیفرصت نمی کردم یک دوش بگیرم.
    - محیط بیمارستان باعث افسردگی شده. حالا که حالم خوباست، چه لزومی دارد اینجا بمانیم. می توانیم به هتل برویم و به سر ووضعمان برسیم و سرحال شویم.
    ملامت کنان او را مورد خطاب قرار دادم و گفتم:
    - آقای دکتر فاتحی، مثل اینکه حواست خیلی پرت است و یادت رفته تا پزشک اجازه مرخصی ندهد، مجبوری اینجا بمانی.
    پرستار سینی غذا را در مقابلمان نهاد. مرغ سرخ کرده با سس مخصوص، همراه با سوپ جو.
    با اشتها بو کشید و گفت:
    - داشت یادم می رفت که گرسنه ام.
    خندیدم و گفتم:
    - امیدوارم طرز غذا خوردن یادت نرفته باشد. الان سه ماه است که فقط با سرم زنده ای.
    سربه سرم گذاشت و گفت:
    - خب پس تو یادم بده چطور غذا می خورند؟
    در کنارش نشستم و تکه ای از سینه مرغ را به چنگال زدم و گفتم:
    - اول دهانت را باز کن و بعد از اینکه خوب آن را جویدی قورتش بده. فهمیدی؟
    سرش را به نزدیکم آورد. دهانش را گشود و مرغ را به دندان گرفت و مشغول جویدن آن شد و سپس گفت:
    - چطور است خانم معلم، حالا می توانم قورتش بدهم؟
    هر دو با هم با لذت خندیدیم.
    میوه درخت خوشبختی ام رسیده بود، اما این باربه موقع آن را می چیدم واجازه نمی دادم فصلش بگذرد و نصیب پرندگان شود. مشغول صرف غذا بودیم کهفتح اله خان سرحال و بشاش وارد اتاق شد. مثل همیشه خوش لباس بود و پیپ بهلب داشت. دستش را تهدیدکنان به سویم تکان داد و گفت:
    - صبر کن ببینم دختر، هنوز هیچی نشده خیال داریخواهرزاده مرا صاحب شوی. پس تکلیف من و خواهر بیچاره ام چه می شود؟ ازلحظه ای که فهمیده به هوش آمده، صبر و قرار ندارد. آنقدر اشک ریخت والتماس کرد که دلم طاقت نیاورد و به او گفتم" بلند شو برویم. همین الان میروم همه ی بیمارستان را بهم می ریزم. یعنی چه که باید تا فردا صبر کنیم."
    هومن با دیدن دایی اش ذوق زده از جا برخاست و دستهایش را برای در آغوش کشیدنش از هم گشود و گفت:
    - این شما هستید خان دایی جان! چقدر خوشحالم که شما رامی بینم. چطور تونستید مقررات بیمارستان را بشکنید و این موقع شب به دیدنمبیایید!؟
    فتح اله خان به سرعت خود را به نزدیکش رساند و در آغوشش گرفت و گفت:
    - البته که خودم هستم پسر. تو که می دانی هیچ دری بهروی دایی ات بسته نیست، مگر می توانستم بدون اینکه تو را ببینم بروم.
    هومن دست او را به لب نزدیک ساخت و پس از بوسیدنش گفت:
    - عسل به من گفت که شما در این مدت چقدر زحمت کشیدید. نمی دانم چطور می توانم تلافی کنم.

    .


  • کلمات کلیدی :
  • نویسنده : شهره

    89/2/24 ::  11:11 صبح


    در میان شادی و ابراز احساسات گلنوش برای بهبودی دایی اش غمی نهفته بود،غمی که دلیلش برایم روشن بود. به خوبی میدانستم چه عاملی باعث رنج اوست وچه چیزی دلش را می سوزاند. جرات سخن گفتن از شادی هایم را نداشتم.حسرتهایش منتظر یک تلنگر بودند تا به صدا در آیند و در عزای آرزوهایبربادرفته اش بگریند. باز هم صدای آدامس جویدنش سکوت شب را می شکست.نمیدانم چقدر از شب گذشته بود که صدای هق هق گریه اش برخاست. سرم را اززیر لحاف بیرون آوردم و با تغجب پرسیدم:
    - چی شده گلنوش چرا گریه میکنی؟
    زاری کنان پاسخ داد:
    - خیلی دلم گرفته عسل جان. آخر چطور میشود اگر میشل هم مثل دایی هومن نمی مرد و زنده میماند.
    - هر کس سرنوشتی دارد. بیشتر چراهای زندگی بی پاسخ است. این سوالی است کهتو بارها از خودت کرده ای. وقتی به جواب نمیرسی، تکرارش نکن.
    با غیظ و غضب گفت:
    - من جواب میخواهم. هر قصه ای آغاز و پایانی دارد، اما چرا میشل در آغازبه آن سرعت به پایان رسید و راهی که سالها برای پیمودنش فرصت داشت، در ظرفچند سال پیمود.
    - این واقعیت را قبول کن که میشل تیشه به ریشه خودش زد، وگرنه سالها برایزیستن فرصت داشت. از اینکه فردا صبح دایی ات را صحیح و سالم خواهیدید،خوشحال نیستی.
    - البته که خوشحالم، ولی این دلیل نمیشود که فراموش کنم چه دردی دارم.
    - این خودت هستی که به قلبت نیشتر میزنی تا به دردش بیاوری و به زخمت نمک میپاشی تا سوزشش را حس نکنی.
    - هنوز نمیتوانم باور کنم که مرده. نه نمیتوانم. معذرت میخواهم عسل جان.میدانم که الان وقت شادی است. خدا دایی هومن را دوباره به ما داده.،ولی ای کاش میشل هم دوباره به من میداد، شب بخیر
    - بهتر است فکرش را از سر به در کنی، وگرنه به خودت صدمه میزنی
    دوباره سکوت در میان ما پرده کشید، اما این بار دیگر صدای فشار دندانهایشبهخ روی آدامسی که در دهان گذاشته بود به گوش نمیرسید. فردا روز دیگریبود، روزی که به جای تشویش و اضطراب نوید خوشبختی را میداد. بعد ازیک هفته ای که بر بالین هومن بیداری کشیده بودم، در آرامش به خوابرفتم.
    صبح که از خواب برخاستم، گلنوش بر بالینم بود و داشت صدایم میزد:
    - بلند شو عسل جان. دارد دیر میشود. مگر نمیخواهی به سراغ دایی هومن برویم؟
    لحاف را کنار زدم، به سرعت از تخت پایین آمدم و گفتم:
    - پس چرا زودتر بیدارم نکردی؟
    - آنقدر راحت خوابیده بودی که دلم نیامد بیدارت کنم. پدر بزرگ و خانداییخیلی وقت است که رفته اند. خاله مهرناز و عمو دهناد مشغول صرف سبحانههستند و بعدا خواهند رفت.
    با عجله حاضر شدم و گفتم:
    - من میلی به صبحانه ندارم. حاضر نیستم حتی یک دقیقه دیگر را از دست بدهم.بیا برویم. اگر هم اجازه ندهند قبل از رسیدن وقت ملاقات به دیدنش برومهمین که در سالن انتظار نزدیکش باشم کافی است.
    آفتاب از ابرها امان خواسته بود تا با حرارتش برفها را آب کند و بعدنوبت را به آنها بدهد تا با بارش برف زمین را سپید پوش کنند.
    تاکسی گرفتیم و رهسپار بیمارستان شدیم. هنوز نیم ساعتی به وقت ملاقاتمانده بود . هر طرف نظر افکندم، هیچ کدام از اعضای خانواده فتاحی راندیدم. گلنوش گفت:
    - بیا برویم توی بوفه یک چیزی بخوریم..
    - نه ممنون اشتها ندارم
    - تو که میدانی من شکمو هستم . با وجود اینکه صبحانه خورده ام هوس یک تکهکیک با قهوه کرده ام. چه بخواهی چه نخواهی برای تو هم می آورم.
    اعتراضی نکردم و منتظر شدم تا برگردد.
    روی مبلی نشستم و چشم به اطراف دوختم. چهره جذاب مرد میانسالی که به رویصندلی چرخدار نشسته بود. نظرم را به سوی خود جلب کرد و برایش دلسوزاندم. موهای جو گندمی، چشمهای درشت سیاه با بینی خوش ترکیب مردانه، جایپای گذشت زمان را به روی چهره اش محو میکرد. به همین جهت به سختی میشد حدسزد چند سال دارد. زنی که صندلی چرخدار را میراند قد متوسطی داشت با چهرهای گندمگون ، چشمهایش قهوه ای و گونه های برجسته.
    از کنارم گذشتند، صدای گفتگویشان را شنیدم و از دانستن اینکه هموطنم هستند تعجبی نکردم، چون چهره هایشان بیانگر ملیتشان بود.
    مرد زن را مورد خطاب قرار داد و گفت:
    - از قسمت پذیرش بپرس، اگر اینجا بستری شده باشد، حتما از سرنوشتش خبر دارند و میدانند زنده است یا مرده.
    کنجکاوی ام تحریک شد. به احتمال زیاد انها دنبال گمشده خود میگشتند.موقعی که زن همسرش را سامی صدا زد کنجکاوتر شدم و چشم از آن دوبرنداشتم
    ....


  • کلمات کلیدی :
  • نویسنده : شهره

    89/2/24 ::  11:11 صبح

     خب معلوم است که چطور. فقط شرطش این است که دیگر به فکر ماجراجویی نباشی.
    - این ماجراجویی نیست. بالاخره یک نفر باید آن بی شرف را سر جایش بنشاند.
    - عقلت کم شده پسر! با دست خالی می خواستی بهجنگش بروی. فکر کردی جوجه است. چیزی نمانده بود هم خودت را بدبخت کنی و هماین دختر و مادرت را که الان آن پایین برای دیدنت له له می زند.
    - پس چرا نمی آید بالا؟ من هم برای دیدنش بی طاقتم.
    - چون نوبتی است. من که بروم او می آید. پدرت و بقیه رافردا می بینی. به زور توانستم از رییس بخش اجازه ملاقات بگیرم. خودت کهبهتر از من مقررات بیمارستان را می دانی. اگر نمی فهمیدند پزشکی،غیرممکن بود این امتیاز را به ما بدهند. قدر این دختر را بدان، داشت خودشرا برایت هلاک می کرد.
    همه ی محبتش را در نگاهش نشاند و آن را به روی نگاهم پاشید و با رضایت گفت:
    - البته که می دانم. من از اول قدرش را می دانستم، ایناو بود که لگد پرانی می کرد. ممکن است یک سیگار به من بدهی خان دایی؟ بعداز غذا خیلی می چسبد.
    - حالا که سه ماه است نکشیده اس، فرصت خوبی است که ترکش کنی.
    - من معتاد نیستم که ترک کنم. خودتان می دانید که فقط بعد از غذا می کشم.
    جعبه سیگار را از جیبش بیرون آورد و گفت:
    - از تو چه پنهان، چون می دانستم هوس میکنی، مجهز آمده ام.
    با ولع به دود کردن پرداخت و گفت:
    - شما همیشه حلال مشکلا هستید خان دایی. از همان زمانیکه بچه بودم، هر وقت هوس شکلات و آب نبات را می کردم، خان دایی داشت.نخودچی، کشمش یا بستنی می خواستم باز هم خان دایی برایم فراهم میآورد، انگار همیشه از قبل می دانست که چه هوسی دارم. فکر میکنی چه موقع میتوانم از اینجا مرخص شوم؟
    - راستش را بخواهی اگر من دکتر معالجت بودم، می گفتمهمین الان کسی که شکلات و آب نباتی را که در بچگی از من گرفته به یاد داردو هنوز مزه اش زیر دندانش است،دیگر مشکلی ندارد که بستری باشد. فردا صبحقبل از رفتن خودم می آیم با دکترت صحبت می کنم. خب حالا من باید بروم ونوبتم را به مادرت بدهم، وگرنه خواهرم پوست از سرم خواهد کند.
    - یعنی فردا دیگر شما را نخواهم دید؟
    - مگر می شود؟ فردا صبح دوباره به دیدنت می آیم و چه بسا کاری کنم که با هم به هتل برگردیم.
    - اگر این کار را بکنید که خیلی ممنونتان می شوم.
    - خب پس من رفتم. خداحافظ و به امید دیدار تا فردا.
    به نظرم رسید این کمال خودخواهی است که آن شب پیش هومن بمانم . حقش ایناست به احترام خانم این فرصت را بدهم که شب را پیش پسرش بگذراند.
    با وجود اینکه دل کندن از او برایم مشکل بود. با عزمی راسخ برخاستم و خطاب به فتح اله خان گفتم:
    - من هم با شما می آیم.
    متوجه منظورم نشد و با تعجب پرسید:
    - کجا؟
    - به هتل. امشب نوبت احترام خانم است که پیش پسرشبماند. به اندازه کافی حقش را غصب کرده ام. می دانم دلش چقدر برای دیدنپسرش لک زده.
    لبخند رضایت آمیزی به لب اورد و گفت:
    - آفرین به تو. همین الان داری با زرنگی رابطه ات را با مادرشوهرت حسنه می کنی. خوب راهش را بلدی عسل خانم.
    خندیدم و گفتم:
    - مگر خودتان نگفتید هنوز هیچ چی نشده می خواهمخواهرزاده تان را صاحب شوم. حالا من میخواهم ثابت کنم که اصلاً این طورنیست و او را صحیح و سالم تحویل مادرش بدهم. شب بخیر هومن . مواظب خودتباش. فردا صبح می بینمت.
    منتظر اعتراضش نشدم و با چنان سرعتی اتاق را ترک کردم که فتح اله خان به دنبالم آمد و گفت:
    - چه خبر است، چرا عجله میکنی؟ صبر کن با هم برویم.


  • کلمات کلیدی :
  • نویسنده : شهره

       1   2   3   4      >
    لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    خانه
    پارسی بلاگ
    پست الکترونیک
    شناسنامه
     RSS 
     Atom 

    :: کل بازدیدها :: 
    14500


    :: بازدید امروز :: 
    10


    :: بازدید دیروز :: 
    14


    :: درباره خودم ::

    بچگی
    شهره
    وبلاگ بچگی رو به یاد بچگی اینجوری نام گذاری کردم

    :: لینک به وبلاگ :: 

    بچگی

    :: اشتراک در خبرنامه ::

     

    :: مطالب بایگانی شده ::

    اسفند 1387
    مهر 1388
    اردیبهشت 1389

    :: موسیقی وبلاگ ::

    خدمات وبلاگ نویسان-بهاربیست

    www.bahar-20.com -->

    جدیدترین کدهای جاوا